یاسر یزدانی شاعر

مواجههٔ یک شاعر با پسری که در پانزده‌سالگی، بخشی از جهان امروز او را ساخت

بعضی آدم‌ها از گذشته نمی‌آیند؛ از جایی درون آدم، سال‌ها بعد دوباره برمی‌گردند.

برای یاسر یزدانی، یکی از این بازگشت‌ها، همیشه به سال ۱۳۷۵ برمی‌گردد؛ به پانزده‌سالگی. به سالی که هنوز شعر برای او نه یک عنوان حرفه‌ای بود، نه شناسنامه‌ای برای معرفی خودش. نوجوانی بود که جهان را تازه از پشت پنجرهٔ تجربه‌های شخصی‌اش نگاه می‌کرد و هنوز نمی‌دانست بعضی اتفاق‌ها قرار است سال‌ها بعد، در شکل دیگری، وارد شعرهایش شوند.

اگر امروز بخواهیم یاسر یزدانی را فقط از روی کتاب‌ها، ترانه‌ها و شعرهایش بشناسیم، شاید بخش مهمی از این مسیر را نبینیم؛ چون بخشی از شاعر، خیلی پیش‌تر از نخستین کتابش شکل گرفته بود.

در پانزده‌سالگی.

در سالی که ماجرای شاهرخ و سمیه، معروف به ماجرای خیابان گاندی، جامعه را به‌شدت تحت تأثیر قرار داده بود.

اما آنچه در ذهن یاسر ماند، جنایت نبود.

پانزده‌سالگی؛ وقتی شاهرخ از روزنامه‌ها وارد ذهن یک نوجوان شد

تصویر شاهرخ و سمیه

سال ۱۳۷۵ برای یاسر یزدانی فقط یک سال تقویمی نبود. پانزده‌سالگی او با یکی از پرسر‌وصداترین ماجراهای اجتماعی آن سال‌ها گره خورد؛ ماجرایی که نام شاهرخ و سمیه را بر سر زبان‌ها انداخت و بخش بزرگی از جامعه را برای مدتی طولانی درگیر خود کرد.

اما آنچه در ذهن یک نوجوان پانزده‌ساله ماند، جنایت نبود.

برای یاسر، آن سوی تلخ و جنایی ماجرا هرگز محل همذات‌پنداری نبود. آنچه ذهن او را درگیر کرد، وجه دیگری از روایت بود: شاهرخ، پسری شانزده‌ساله و تقریباً هم‌نسل او، که در روایت آن روزها چنان پای دلبستگی خود ایستاده بود که عشق برایش از مرزهای معمول زندگی عبور کرده بود؛ سال‌هایی از حبس را تحمل کرده بود و حتی در آستانهٔ مرگ نیز همچنان نام عشقش را با خود داشت.

باید آن تصویر را در ظرف زمانی خودش دید.

نوجوانی در نیمهٔ دههٔ هفتاد، در جامعه‌ای با محدودیت‌های فراوان در روابط دختر و پسر، تجربه‌ای کاملاً متفاوت با نوجوان امروز داشت. بسیاری از چیزهایی که امروز عادی به نظر می‌رسند، آن روزها پنهان، ممنوع یا دست‌کم بسیار دشوار بودند. عشق نوجوانانه اغلب در نامه‌های مخفی، تماس‌های کوتاه، قرارهای پنهانی و رؤیاهایی شکل می‌گرفت که مجال آشکار شدن نداشتند.

در چنین فضایی، داستان شاهرخ و سمیه برای نوجوانی هم‌سن یاسر فقط یک خبر نبود؛ تصویری بود از آدم‌هایی که از مرزهای پذیرفته‌شدهٔ زمان خود عبور کرده بودند.

شاید به همین دلیل بود که شخصیت شاهرخ برای یاسرِ پانزده‌ساله، فارغ از سویهٔ جنایی ماجرا، به شخصیتی ماندگار تبدیل شد؛ شخصیتی که در ذهن او نمادی از شدتِ دلبستگی، ایستادن پای عشق و نپذیرفتن پایانِ سادهٔ یک رابطه شد.

این تأثیر را نباید با تأیید رفتار یا جنایت اشتباه گرفت. فاصلهٔ میان این دو کاملاً روشن است. آنچه در ذهن نوجوان باقی ماند، «جنایت» نبود؛ تصویر یک عشقِ افراطی و سرکش بود؛ تصویری که در فضای بستهٔ آن روزها، می‌توانست برای نوجوانی هم‌سن شاهرخ، معنای نوعی تابوشکنی و عبور از مرزهای عاطفیِ شناخته‌شده را پیدا کند.

و شاید مهم‌تر از خود ماجرا، این بود که یاسر در آن سن هنوز شاعرِ امروز نبود.

او نوجوانی بود که تازه داشت معنای عشق، دلبستگی، جدایی و نرسیدن را می‌فهمید. برای همین، آن داستان به‌جای آنکه فقط در حافظه‌اش بماند، آرام‌آرام وارد دستگاه عاطفی او شد؛ وارد همان جایی که بعدها شعر از آن متولد شد.

از یک ماجرای اجتماعی تا یک جهان درونی

تأثیر بعضی اتفاق‌ها در زندگی، مستقیم و قابل اندازه‌گیری نیست.

آدم ممکن است یک اتفاق را ببیند، سال‌ها فراموشش کند، اما بعدها متوجه شود بخشی از نگاهش به جهان، آدم‌ها و عشق، در همان سال‌ها شکل گرفته است.

برای یاسر یزدانی، ماجرای شاهرخ و سمیه چنین نقشی داشت.

او بعدها در شعر و ترانه، بارها به جهان آدم‌هایی نزدیک شد که چیزی را می‌خواهند اما به آن نمی‌رسند؛ آدم‌هایی که میان ماندن و رفتن، انتظار و فراموشی، عشق و فاصله گرفتارند.

این به آن معنا نیست که شعرهای او بازگویی داستان شاهرخ و سمیه‌اند. چنین نیست.

ماجرا در شعرهای او تبدیل به یک داستان مشخص نشد؛ تبدیل به **نگاه** شد.

نگاهی به عشق.

به دلبستگی.

به نرسیدن.

به آدمی که گاهی برای چیزی که دوست دارد، بیشتر از آنچه دیگران منطقی می‌دانند، هزینه می‌کند.

شاید این همان نقطه‌ای باشد که یک خاطرهٔ نوجوانی، از مرز خاطره عبور می‌کند و تبدیل به بخشی از هویت هنری یک شاعر می‌شود.

یاسرِ قبل از شاعر شدن

یاسر پانزده‌ساله هنوز نمی‌دانست قرار است شاعر شود.

هنوز کتابی به نام او منتشر نشده بود. هنوز «یاسر یزدانی» برای مخاطب، نام یک شاعر و ترانه‌سرا نبود. هنوز فاصلهٔ زیادی میان آن نوجوان و مردی که سال‌ها بعد شعر و ترانه را به شکل جدی دنبال کرد، وجود داشت.

اما مواد اولیهٔ شاعر، گاهی خیلی زودتر از خود شاعر شکل می‌گیرند.

یک تصویر.

یک آدم.

یک شکست.

یک دلبستگی.

یک قصه که تمام نمی‌شود.

و برای یاسر، آن سال‌ها پر از چنین تصویرهایی بود.

شاید به همین دلیل است که وقتی بعدها از شعرهایش حرف می‌زند، شعر برایش صرفاً بازی با واژه‌ها نیست. شعر از تجربه می‌آید؛ از آدم‌هایی که دیده یا شناخته، از احساس‌هایی که لمس کرده و از اتفاق‌هایی که جایی در حافظه‌اش مانده‌اند.

پانزده‌سالگی، یکی از همان انبارهای پنهان ذهن او بود.

سال هایی که گذشتند اما آن نوجوان نرفت

سال‌ها بعد، یاسر یزدانی نخستین کتابش، «دیگه نه من، نه تو» را منتشر کرد.

از آن نوجوان پانزده‌ساله تا آن کتاب، سال‌های زیادی گذشته بود؛ اما فاصلهٔ زمانی الزاماً به معنای فاصلهٔ عاطفی نیست.

آدم بزرگ می‌شود، زبانش عوض می‌شود، تجربه‌اش بیشتر می‌شود، جهان‌بینی‌اش پیچیده‌تر می‌شود؛ اما بعضی تصویرها در عمق ذهن باقی می‌مانند.

برای یاسر، یکی از آن تصویرها، همان نوجوان شانزده‌ساله‌ای بود که در سال ۱۳۷۵ نامش در تمام فضای اجتماعی آن روزها پیچیده بود.

شاید اگر یاسر امروز روبه‌روی یاسر پانزده‌ساله بنشیند، مهم‌ترین چیزی که به او بگوید این نباشد که «تو قرار است شاعر شوی».

شاید بگوید:

تو هنوز نمی‌دانی چرا این قصه این‌قدر در ذهنت مانده.

نمی‌دانی چرا میان تمام آدم‌های آن ماجرا، شخصیت شاهرخ برایت پررنگ‌تر شده.

نمی‌دانی چرا مفهوم ایستادن پای عشق، حتی در ذهن یک نوجوان، این‌قدر تکان‌دهنده است.

و نمی‌دانی که سال‌ها بعد، وقتی دربارهٔ عشق و نرسیدن می‌نویسی، بخشی از آن احساس قدیمی هنوز جایی در پشت کلماتت ایستاده است.

شاهرخ؛ نه یک قهرمان، یک تصویر ماندگار

شاید لازم باشد میان «قهرمان» و «شخصیت اثرگذار» تفاوت گذاشت.

شاهرخ برای یاسر یزدانی قهرمان یک جنایت نبود و نیست.

آنچه در ذهن او ماند، تصویر شخصیتی بود که در سن‌وسالی نزدیک به خودش، در فضایی اجتماعی بسیار متفاوت، عشق را به شکلی افراطی و سرکش تجربه کرده بود و تا سال‌ها پای انتخاب عاطفی خود ایستاده بود.

همین تصویر برای یک نوجوان پانزده‌ساله می‌توانست تکان‌دهنده باشد.

به‌خصوص در روزگاری که بسیاری از مرزهای عاطفی و اجتماعی سخت‌تر از امروز بودند.

برای یاسر، این وجه از ماجرا بعدها به یکی از ریشه‌های نگاهش به عشق تبدیل شد؛ نه به شکل تقلید از شاهرخ، بلکه به شکل مواجهه با این پرسش که:

آدم وقتی عاشق می‌شود، تا کجا می‌تواند پیش برود؟

و شاید شعر، برای یاسر، یکی از پاسخ‌های همین پرسش شد.

 عشق، وقتی از خبر تبدیل به شعر می‌شود

یک خبر، در روزنامه چاپ می‌شود و روزی از یاد می‌رود.

اما اگر همان خبر در ذهن یک نوجوان تبدیل به پرسش شود، دیگر فقط خبر نیست.

ممکن است سال‌ها بعد، در قالب یک بیت ظاهر شود.

در یک ترانه.

در یک شخصیت.

در یک پایان تلخ.

در یک «نبودی».

در یک «نرسیدی».

در یک آدم که هنوز منتظر است.

این همان مسیری است که می‌توان میان نوجوانی یاسر یزدانی و جهان شعری او ترسیم کرد.

ماجرای شاهرخ و سمیه، برای او یک موضوع ادبی نبود؛ اما بخشی از حساسیت عاطفی او را شکل داد. آنچه در آن سن دید، بعدها در ذهنش ته‌نشین شد و به‌تدریج، همراه با تجربه‌های شخصی و سال‌های زندگی، به زبان شعر نزدیک شد.

از همین‌جا شاید بتوان فهمید چرا در جهان شعری یاسر، عشق معمولاً یک اتفاق ساده نیست.

عشق، برای او، چیزی است که آدم را تغییر می‌دهد.

چیزی که گاهی آدم را نگه می‌دارد.

گاهی از او می‌گیرد.

گاهی به انتظار وامی‌دارد.

و گاهی، حتی پس از پایان یک رابطه، در آدم باقی می‌ماند.

یاسر امروز در برابر یاسر پانزده‌ساله

امروز، وقتی یاسر یزدانی به آن سال‌ها نگاه می‌کند، دیگر آن نوجوان پانزده‌ساله نیست.

تجربهٔ زندگی، شکست‌ها، عشق‌ها، جدایی‌ها، سال‌های نوشتن و سال‌ها زیستن، نگاه او را تغییر داده‌اند.

اما شاید یک چیز تغییر نکرده باشد:

حساسیت او نسبت به آدم‌هایی که عمیق دوست می‌دارند.

نسبت به رابطه‌هایی که پایانشان ساده نیست.

نسبت به کسانی که دیر می‌رسند.

و نسبت به عشق‌هایی که حتی بعد از تمام شدن، هنوز جایی در آدم ادامه پیدا می‌کنند.

شاید شاعر شدن یاسر را نتوان به یک اتفاق نسبت داد.

شاید هیچ شاعری محصول یک خاطره نیست.

اما بعضی خاطره‌ها، مثل سنگی هستند که سال‌ها پیش در آب انداخته شده‌اند و موجشان خیلی دیرتر به ساحل می‌رسد.

سال ۱۳۷۵ یکی از همان سنگ‌ها را در زندگی یاسر انداخت.

شاهرخ و سمیه شاید برای بسیاری از مردم، یک ماجرای اجتماعی متعلق به دههٔ هفتاد باشند؛ یک نام قدیمی در میان انبوه خبرهایی که آن سال‌ها در روزنامه‌ها منتشر می‌شد.

اما برای یاسر یزدانی، آن ماجرا بخشی از تاریخ شخصی اوست.

نه به خاطر جنایت.

نه به خاطر تلخی حادثه.

بلکه به خاطر تصویری که از عشق، سرکشی، دلبستگی و نرسیدن در ذهن یک نوجوان ساخت.

و شاید راز این مقاله همین باشد:

برای شناختن شاعری که امروز از عشق می‌نویسد، گاهی باید به جایی برگشت که هنوز شاعر نشده بود.

به یاسرِ پانزده‌ساله.

به سال ۱۳۷۵.

به پسری که از پشت صفحات روزنامه، داستان دو نوجوان هم‌نسل خودش را می‌دید و نمی‌دانست سال‌ها بعد، بخشی از جهان عاطفی همان روزها، در شعرهای خودش ادامه پیدا خواهد کرد.

یاسر امروز، اگر روبه‌روی آن نوجوان بایستد، احتمالاً چیزهای زیادی برای گفتن دارد.

اما شاید در پایان، فقط به او نگاه کند و لبخند بزند.

چون می‌داند آن پسری که آن روز نمی‌فهمید چرا یک قصه این‌قدر در ذهنش مانده، سال‌ها بعد خواهد فهمید:

بعضی قصه‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط شکلشان عوض می‌شود.

و شاید شعر، شکل تازهٔ همان قصه باشد.

لینک کوتاه خبر:

https://charsoonews.ir/?p=10360

اخبار مرتبط

همچنین بخوانید:

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *